سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
کلبه خاطره
هر بختیارى را بخت برگشتنى است ، و آنچه برگشت پندارى نبوده و نیست . [نهج البلاغه]
 
   1   2      >

شنبه 9 اردیبهشت 91 , ساعت 9:43 صبح

به نام همون خدایی که حال و روزمو می بینه، تورو می شناسه ...


سلام سید.


خواستی ازم یه آدم بسازی مث کوه...یکی شبیه یه مرد! اما نتونستم ،شکستم سید:(


سید جان دلگیر نشو از حرفام امایه وقتایی فک می کنم این همه سال سید حواسش به توبود؟پس چراگذاشت بشکنی؟


سید یه امتحان دیگه تو راهه...به نظرت اینم مث بقیه است؟ بازم مردودی ؟ نه سید ! به مولا من دیگه نمی تونم...بریدم عزیزم:(((


بگذار ازت گلایه کنم می دونم که به دل نمی گیری اما سید...


آه سید مطمئنم حرفای دیشب ام رو شنیدی...دلت برام نسوخت؟ سید حواست هس من کجارسیدم؟ حواست هس؟


سید ! جون مادر فاطمه ...


سید دعام کن دعام کن دعام کن:(((مطمئنم خدابه حرف تو گوش میکنه:(


یکشنبه 3 اردیبهشت 91 , ساعت 10:36 صبح

به نام خدایی که منو عاشق تو کرد با اینکه می دونست من لیاقتشو ندارم


سلام سید


خیلی وقته برات چیزی ننوشتم نه اینکه حرف نداشته باشم نه ! دل گفتن ندارم...


سید می خواستم حال امیرحسینو بپرسم...الان باید حسابی بزرگ شده باشه نه؟ می تونم تصورش کنم شیطون و متین...عین تو؟ نه ! تو فقط مظلوم و متین بودی...


سید می دونی حساب روز و ساعت و ثانیه رو داری ؟ نه ! نداری ! برای من که سخت می گذره باید حساب هرلحظه رو داشته باشم نه تو...


سید دیگه رسیدم آخرای خط، می دونی کجا ؟ دقیقا به اون کوچه بی بستی که ازش می ترسیدم:(((


خیلی وقته می خوام برات بنویسم نمیدونم چرا حالا قسمت شد...لبخند میزنی ؟ نه سرحرفم هستم...اگه دیدی از این کلمه استفاده کردم بخاطر این بود که....گیر دادیا سید !!!


سید ! نامه مو می خونی ؟ ته دلت چی میگی ؟ می خندی ؟ دلت برام می سوزه ؟ یا...؟


نمیدونم با چه حسی می خونیش اما بدون دارم با اشک تایپ می کنم...


به امیر حسین بگو دلم می خواست براش سنگ تموم بذارم حیف که نشد:(((


حیف که تو و امیر حسین شدین یه بغض بزرگ تو زندگیم که نه می تونم گریه ش کنم نه فرو ببرمش:((


سید ! می دونی چقدر سرکوفت شنیدم بخاطرشما ؟ آره می دونی ...اما کاش اینم می دونستی که من مثل تو بلد نیستم صبر کنم من مثل تو...


حتی بلد نیستم صورتمو باسیلی سرخ نگه دارم...


سید خیلی خسته ام ... جای خالی شمارو پر کردم با یه مشت کاغذ و کتاب و کار...نه ! اشتباه نکن ! جای شمارو که پر نمی کنه اما مشغولم می کنه تاکمترفکر کنم:(


آره من همیشه تو فکر شمام ...امیرحسینو نمی گم اما تو چی ؟ توام به فکر من هستی ؟ سید اگه هستی چرا...؟؟؟؟؟؟


ته همه نامه هام میشه این...گریه...


بی خیال سید ! امروزم بی خیال احساس من :(((


نامه مو بخون...به دعات احتیاج دارم به اندازه تمام بغض هایی که راه گلومو بسته...


راستی ! برات مهمون فرستادم هواشو داشته باش...


یا حسین




شنبه 13 اسفند 90 , ساعت 11:11 عصر

خدابا !


کمک کن تصمیم بگیرم،تصمیمی که پشیونی نداشته باشه


 


 


دوشنبه 8 اسفند 90 , ساعت 1:57 عصر

یه زمانی همه دغدغه ام این بود که چی بپوشم؟ چی برای عید بخرم؟ کجامیریم؟اما این روزا خسته ام.......خستگی رو خوب می فهمم:((


امسالم اسفند برام لطفی نداره،بهارقشنگ نیست،اصلا بهاربی تو به چه دردی میخوره؟ تصمیم گرفتم یه چندروزشو برم ...


یادته؟ بهاربود که پیدات کردم،یه روز بارونی...من خیس آب شده بودم اماتو نه!بعدازاون من شددیوونه!تو شدی ..تو شاعرشدی؟ آره شدی!


بعد من تورو گم کردم!


چقدرشکستم وقتی گمت کردم...چقدرشکستی:((((


حالا شدی یه خاطره:(


شدم یه خاطره:(


از خاطره بیزارم...اماهرروز داره برام تکرارمیشه:((


برای دلت امن یجیب خوندم،نمی دونم الان من یادتم؟ برای دلم امن یجیب خوندی اصلا؟آخ که هیچ فکر نکردی این تو بودی که این همه بلا سردلم آوردی:( هنوزم ته دلت جایی برام خالی داری یا کلا فراموشم کردی؟


بازم برات امن یجیب میخونم اگرچه تمام آرزو م اینه نیازی به امن یجیب نداشته باشی!


یکشنبه 18 دی 90 , ساعت 11:8 عصر

اینم نفال امشب ما


صبح است وژاله می چکداز ابر بهمنی/برگ صبوح سازوبده جام یک منی


دربحرمایی ومنی افتاده ام بیار /تا می خلاص بخشدم از مایی ومنی


خون پیاله خور که حلال است خون او/درکار یار باش که کاری است کردنی


ساقی به دست باش که غم در کمین ماست/ مطرب نگاه دار همین ره که می زنی


می ده که سر به گوش من آورد چنگ و گفت/خوش بگذران وبشنو از این پیر منحنی


ساقی به بی نیازی رندان که می بده/ تا بشنوی زصوت مغنی هوالغنی!


حافظ امشب یکم عجیب بود:(خدایاپناه برتو:(


   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ