سفارش تبلیغ
صبا
هیچ مسلمانی، پس از بهره اسلام آوردن، بهره ای همچون برادری خدایی به دست نیاورده است . [رسول خدا صلی الله علیه و آله]
 
سه شنبه 94 مهر 7 , ساعت 1:10 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

خیلی وقت بود برات ننوشته بودم،امشب میخوام بنویسم اما نمیدونم از کجا شروع کنم

کلیدای کیبورد بهم زل زدن و منتظرن اما نمی دونم از چی و از کجا بگم، بعدچنددقیقه ای که دستم سمت کیبورد میره کلمه ای رو به اشتباه تایپ می کنم و ...

سید ! یه عید غدیردیگه تو راهه. نه تو هستی و نه من مثل قبلم . همه به این وضعیت عادت کردن الا من ! محاله ؛ مگه می تونم  زندگی کنم و به روی خودم نیارم که تو نیستی؟!

سیدجان ! نگرانم ؛ نگران هر لحظه ای که میگذره ،هرلحظه ای که می خواد بیاد ، نگران خودم نه !نگران دستایی ام که چشم از آسمون برداشتن ، نگران دلی که آرامش رو ازش گرفتن ، نگران...........

سید باور کنم این همه سال رو که گذشته ؟

کاش از دور نگام میکردی ؟

کاش حداقل  یه عید غدیر......

 هرماه با یه بسته رنگ مو به آینه دروغ میگم اما نمیتونم به خودم دروغ بگم؛ شونه هام خسته شدن ، پاهام توان ندارن ، ولی مجبورم رو پام بایستم واین خیلی سخته:(

سخته که نیستی تا بهت تکیه کنم

سخته که نیستی تا باری از رو دوش دلی برداریم

نیستی که ببینی چی می کشم

نیستی که ببینی

کاش میشد همه ی حرفایی رو که تو دلم بود می نوشتم و تو می خوندیشون

کاش میشد یک عالمه  عطر یاس نذر شالت میکردم تامیومدی

کاشکی از عیدغدیر قرآنتو دست می گرفتی و می بوسیدیش و عیدی مو میدادی...یه اسکناس با امضای خودت ...


یکشنبه 91 آبان 21 , ساعت 11:47 عصر

این دفعه اتفاقی شروع کردم تابرات بنویسم

سیدعزیزم! دفعه قبل که میخاستم بنویسم بعدازدیدن ضریح بود نخواستی یانشد،بهرحال نوشتم:(

اما امشب ،نمیدونم بهونه ی محرمه ، غدیر گذشته است یاهرچیز دیگه ولی بهونه ی خوبی بود.

سید ! امشب سرسجاده چشام خیس شد درست وقتی که داشتم بامادر حرف میزدم درست وقتی که امام جماعت از عزاداری محرم می گفت

سید ! تنهام :( هوای محرم دارم .سیدکم اوردم:(


یکشنبه 91 اردیبهشت 31 , ساعت 10:53 صبح

به نام خدایی که دلتنگی مو می بینه

سید قلمم دوباره بهونه ازتو نوشتن گرفته وگرنه حرفام همون حرفای تکراری قبله .

اوهوم راستی یه چیز جدیدم هست...سید! خوشت میاد ازآشفتگی من؟! بازم آشفته م کردی مومن...بازم اوضاع روحمو بهم ریختی ...

سید دیگه حوصله ندارم به حرف خودم گوش کنم، دارم خودمو بازی می دم که یادم بره...که یادم بره مث بچه ای که عروسکشو گم کرده..مامانش حواسشو پرت یه چیز دیگه می کنه تا یادش بره که گمش کرده اما درست همون موقع یکی از راه می رسه و می پرسه اسم عروسکت چی بود؟

سید! قبول کن تامن میرم یادم بره تو میای یادم میاری که من یه ر وز عاشق بودم...یه روز؟ هنوزم هستم !

اوهوم ، هستم ! حواست به صلوات های ناخودآگاه یواشکی م هس؟ مث اون موقع ها...آره ! هنوزم عاشقم...اما دیگه چیزی ازم نمونده واسه عاشقی کردن...

سید ! تو همه ی این روزا از دور وایستادی و نیگام کردی ، دیدی درد دارم لب وانکردی بپرسی چته؟ سید چرا؟! تو که عاشقم بودی...نبودی؟ نیستی؟ خوب می دونی باورم نمیشه که نبودی و نیستی...

سید حتی من حاضر شدم خاطره های تو رو نه اینکه قاب کنم بزنم به دیوار و نیگاشون کنم...حاضرشدم رو در رو باهاش زندگی کنم اما...

سید داره باورم میشه می خوای بشکنم...نمیدونم چرا ؟ اما هیچی نمی گم اگه تو این جوری میخوای ، باشه...

فقط سید جان ! مومن ! ازدور نیگام نکن .بیا نزدیک ...این بار که جلو آینه واستادم ، کنارم بایست و به چهره م خوب نیگا کن.ردپای چندسال خاطره رو می بینی ؟ جراحت چندحرف و حدیث کنایه رو ؟

سید ! همش بخاطر تو بود:(((

دلم می خواد سرمو بذارم رو سجاده و اونقد گریه کنم که خودت بیای بلندم کنی ...سید میای ؟:((((((((((((((((((((

جون مادرت سید! به مولا کم اوردم و فقط تو اینو می دونی:(((((((


شنبه 91 اردیبهشت 9 , ساعت 9:43 صبح

به نام همون خدایی که حال و روزمو می بینه، تورو می شناسه ...

سلام سید.

خواستی ازم یه آدم بسازی مث کوه...یکی شبیه یه مرد! اما نتونستم ،شکستم سید:(

سید جان دلگیر نشو از حرفام امایه وقتایی فک می کنم این همه سال سید حواسش به توبود؟پس چراگذاشت بشکنی؟

سید یه امتحان دیگه تو راهه...به نظرت اینم مث بقیه است؟ بازم مردودی ؟ نه سید ! به مولا من دیگه نمی تونم...بریدم عزیزم:(((

بگذار ازت گلایه کنم می دونم که به دل نمی گیری اما سید...

آه سید مطمئنم حرفای دیشب ام رو شنیدی...دلت برام نسوخت؟ سید حواست هس من کجارسیدم؟ حواست هس؟

سید ! جون مادر فاطمه ...

سید دعام کن دعام کن دعام کن:(((مطمئنم خدابه حرف تو گوش میکنه:(


یکشنبه 91 اردیبهشت 3 , ساعت 10:36 صبح

به نام خدایی که منو عاشق تو کرد با اینکه می دونست من لیاقتشو ندارم

سلام سید

خیلی وقته برات چیزی ننوشتم نه اینکه حرف نداشته باشم نه ! دل گفتن ندارم...

سید می خواستم حال امیرحسینو بپرسم...الان باید حسابی بزرگ شده باشه نه؟ می تونم تصورش کنم شیطون و متین...عین تو؟ نه ! تو فقط مظلوم و متین بودی...

سید می دونی حساب روز و ساعت و ثانیه رو داری ؟ نه ! نداری ! برای من که سخت می گذره باید حساب هرلحظه رو داشته باشم نه تو...

سید دیگه رسیدم آخرای خط، می دونی کجا ؟ دقیقا به اون کوچه بی بستی که ازش می ترسیدم:(((

خیلی وقته می خوام برات بنویسم نمیدونم چرا حالا قسمت شد...لبخند میزنی ؟ نه سرحرفم هستم...اگه دیدی از این کلمه استفاده کردم بخاطر این بود که....گیر دادیا سید !!!

سید ! نامه مو می خونی ؟ ته دلت چی میگی ؟ می خندی ؟ دلت برام می سوزه ؟ یا...؟

نمیدونم با چه حسی می خونیش اما بدون دارم با اشک تایپ می کنم...

به امیر حسین بگو دلم می خواست براش سنگ تموم بذارم حیف که نشد:(((

حیف که تو و امیر حسین شدین یه بغض بزرگ تو زندگیم که نه می تونم گریه ش کنم نه فرو ببرمش:((

سید ! می دونی چقدر سرکوفت شنیدم بخاطرشما ؟ آره می دونی ...اما کاش اینم می دونستی که من مثل تو بلد نیستم صبر کنم من مثل تو...

حتی بلد نیستم صورتمو باسیلی سرخ نگه دارم...

سید خیلی خسته ام ... جای خالی شمارو پر کردم با یه مشت کاغذ و کتاب و کار...نه ! اشتباه نکن ! جای شمارو که پر نمی کنه اما مشغولم می کنه تاکمترفکر کنم:(

آره من همیشه تو فکر شمام ...امیرحسینو نمی گم اما تو چی ؟ توام به فکر من هستی ؟ سید اگه هستی چرا...؟؟؟؟؟؟

ته همه نامه هام میشه این...گریه...

بی خیال سید ! امروزم بی خیال احساس من :(((

نامه مو بخون...به دعات احتیاج دارم به اندازه تمام بغض هایی که راه گلومو بسته...

راستی ! برات مهمون فرستادم هواشو داشته باش...

یا حسین



   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ